تبليغاتX
غرور
غرور

جیز

خودم میدونم ... از اون روزای برزخیمه .

از اون روزائی که یه شکاف گنده دارم . از اون شکافائی که می شه باهاش داخلمو دید زد . از اون شکافائی که جون میده واسه سوء استفاده . از اون شکافائی که اگه یکی اینقد حوصله کنه و تحملم کنه که بیاد بشینه پیشم میتونه این نقاب مغرور بی تفاوت و گنده دماغ رو از رو چهره ام برداره و برهنگی ذهنمو ببینه .

امروز مزه ام تلخه .

واسه دوستام از جون مایه میذارم ولی وقتی مثه امروز زخمم بزنن فقط فاصله امو باهاشون می برم و یه تیکه بهش اضافه میکنم .

امشب و فرداشب و پس فردا شب عروسی دعوت دارم ... دل همتون آب ، آب ، آب  

توضیح : (ولش کنین تعادل روانی نداره بچم )

پارازیت : کاش میشد از هر روز جراحی یه رمان نوشت . دیروز تا ته این رشته ی مزخرف رفتم . رشته ای که اگه جون بده به همون اندازه ام میتونه با یه غفلت جون بگیره . ۴ تا تصادفی که حال دو تاشون ... چی بگم ان شالا که زنده بمونن ... یه کارگر که افتاده بود و انگار هزار ساله خوابیده ... یه کارگر دیگه که دستاش ، پاهاش ، کمرش ... به طرز فجیعی سوخته بود و باید بافتهای مرده اشو اینقد می شستیم تا یه دست خون بیاد .... بازم یه کارگر ، هنوز رد گچکاری روی دست و لباساش بود که یه ماشین پهنش کرده بود وسط خیابون . اونم فک نمیکنم زنده بمونه  . اصن نمیدونم چرا همه بدبختیا مال کارگراس

تو رو خدا با احتیاط رانندگی کنین اتفاق مال همه اس ، همه

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:2 توسط مغرور|

ما رو باش فک میکردیم این چیزای عجیب غریب فقط تو رمانای زپرتیه رنگو وارنگ ایروونی اتفاق میفته  . کلی داغ شده الان این کله ی ما ... بابام حالا هیچیو نمیدونه کلی عصبانیه وای به حال اینکه همه ی ماجرا رو بفهمه ... ینی الان ایزی لایف واجبما ! اصن ما بیمارستان نخواسیم دااش یکی بیاد کومک ما ! امروزمم که کلن هپل هشتکو شد رف پی کارش  من تکرار بخش بخورم از حلقومش میکشم بیرون

وقتی یه اس ام اس از یه جائی میرسه که دوست داشتی اونجا یه جای دیگه ای بود اینجوری میشه دیگه .

فردا امتحان دارم ... اورووووووووو  اطلاعات مختصری هم درباره ی پروستات دارم ، خدا رو شکر صفر نمیشم . خدای نکرده واسه تحکیم پایه ام میخوام تکرار بخش بخورم ، خداااااااااااااااااااااای نکرده ! زبونم لال شه الهی نتونتم از این چیزا تایپ کنم دیگه !

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:2 توسط مغرور|

امروز حالم از هر چی اتاق عمله بهم خورد . به خدا هر چیزی یه حد و قانونی داره ... باور کنید یه سری چیزا حتی به دین و ایمونم ربطی نداره ...

آخه توئی که هیچ نسبتی با بیمار نداری ... آخه توئی که خیر سرت فقط اومدی بیمارو جابجا کنی ... آخه توئی که خیر سرت آآآآآآدمی بلانسبت فرهنگ داری .... خودت راضی میشی خواهر و مادرت رو برای عمل بیاری ...

به خدا امروز از کم ذهنی بعضی از این مردم گریم گرفت . از کم شعوریشون . به خدااااااا !


متاسفم از بعضی از حرفام . اما اینجا تنها جائی که میتونم راحت بغضامو بیرون بریزم !

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 17:8 توسط مغرور|

کله صبی یه خواب مزخرف دیدم و نمازمم قضا رفت دونستم امروز از اون روزاس . شایدم موج منفی بود که هی واسه خودم دست و پا کردم !

خوابم تعبیر شد با فرزانه دعوام شد . سر چی و چطور و از کجاشو نه که نخوام بگم نگران فشار خون خودمم .

بعد اونم که این محسنیه نهنگ انگار نه انگار من یه ساعت با پای چلاق جلوش واستادم اسب وار منو ندید گرفت خودش رفت سر وقت مریض .

بعد اونم اومدم آف چک کنم یه بنده ی خدائی بدتر بردمون تو فاز تشویش (همشم سرکاری ها)

بعد اونم خواستم دو کلوم با ورقه های دفترم اختلاص کنم مامان جان مچ گرامی به همراه حال گرامی تر را سر بزنگاه گرفت .

شایدم همه ی همه ی همه ی حال گرفتگی الانم فقط به یه چیز ربط داشته باشه !


بله آبجی با شومام ! شومائی که چراغ خاموش طی میکونی ، راه از تهران تا اینجا گز میکنی یه سلامم نمیدی ! انگوشتای مبارکو رو کیبرد بچرخون ثواب داره والا !

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 23:24 توسط مغرور|

آره ...

صفای اون جماعتی که فک میکنن کار خودشون خیلی درسته و هیچ خودشونو نمیذارن جاش ببینن چه خبره !!!

صفای اون دلائی که خیال خودشون داره واسه یکی دیگه میزنه و از اول تا آخرش فقط میگن دلم دلم

صفای مرامائی که همین جوری فله ای رو وجود خودش خرج میشه !

صفای دکترائی که خیالشون بیشتر از جیب مریض به جیب مبارکشونه !

صفای همه ی بی صفاهای عالم !

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 0:21 توسط مغرور|

اگه هر روز بخشو بشه نوشت خودش یه کتابه !

اتاق عمل بودم ... از شانسم پیوند کلیه  اولین اتاق عملم این باشه دیگه بقیه اشو خودت بگیر برو !

جای همتون خالی اینقد این لوازم و اسبابا رو شسته بودن از دور همشون میگفتن "من استریلم ... من استریلم" (با این آیکون ) پوست کله ی هممونو کندن که مام استریل بریم تو اتاق عمل . جان بچم ۶ دست لباس رو هم پوشیده بودم تکون نمیتونستم بخورم (یه دست لباس زنونه سایز ۶۸ زیر ، یه دست گان از این چروکای مردونه سایز ۲۸ باشلوار و بلیز آستین کوتاه رو نمیدونم تا حالا دیدی یا نه ولی یه چی تو مایه های گلاب به روتون چاه مستراح خالی کن ) مصیبتی شده بودیم اون سرش ناپیدا هر کی میدید میگفتیم مدل ۲۰۱۲ اس ! شانس آوردن مریضا هیچ کدوممون با کله نرفتیم تو کلیه اشون از بس عین زرافه گردن کشیدیم نگا کنیم اون تو چه خبره !

 اونوقت با این همه مکافات یکی از دانشجوای اصت (من نبودما) با اون پای چلاقش طی یک حرکت پهلوانانه دست مبارکش رو گذاشت روی میز جراحی استریییییییییل (یه راس بردنش جهنم) دست گذاشتن همانا آژیر زن اتاق عمل دار همانا . بنده خدا دکتره سر عمل چِنید (جهت اطلاع چنید = ترسیدن وحشتناک همراه با لرزش بدن) کم مونده بود مریض بیچاره رو به کشتن بده گفت دیگه نزدیک نیاید مام رودار رودار رفتیم واستادیم چسب دکتر   که از میز جراحی دور شیم

بله ... میگفتم ... جونم براتون بگه اولش بوی قصابی میومد خون و آب و گوشت و ... بعدش که یکمی رفت بوی کبابی پیچید اونجا هممون دل غشه گرفتیم (جان اونیکی بچم از ۸ صب تا ۱۲ ظهر تو اتاق عمل با اون پای چلاق یه لنگه پا سرپاواستاده بودیم). (نکته آموزشی : بوی ماهیچه های بیمار بود که برای جلوگیری از خونریزی میسوزوندن ) خلاصش که داستانی بود ! دکتر بعد پیوند زودی گذاشت در رفت بخیه مخیه رو گذاشت واسه این اتاق عملیا . ولی ما واستادیم ته دیگشم خوردن بعد دل کندیم اومدیم خونه !

حالا نمیخواد بگی این چه طرز توصیف کردنه و خجالت بکش و روتو کم کن و خاک بر سرت ! خب ذوق داشتم دیگه . تا حالا از نزدیکَکانی نرفته بودم تو یه اتاق عمل واقِعَکانی !

پارازیت : یا آهنگا خیلی مزخرف شده یا من دیگه نمیکشم !

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 12:9 توسط مغرور|

من : حسین اونجوری نمیشه ... با چکش ! (داشت پورت کامپیوترو خورد میکرد با فلش)

حسین : مغرور میبینم که تیکه میندازی ! حیف که دختری ورگرنه !

من : ورگرنه چی ؟ آخه این حرفای ناموسی که از شما پسرا بگیرن دیگه نمیتونین حرف بزنین که !

نتیجه ی اخلاقی : no match fownd

خواستم یه چیزی بنویسم دیدم برخی جنبه ندارن بیخیل شدم ! بماند!

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 12:8 توسط مغرور|

فقط مجبورم بشینم اینجا و به حرفای صد تا یه غازشون گوش بدم !
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 21:19 توسط مغرور|

آره ... میگن . این روزا همه به هم دارن میگن از من که کم نمیاد خوب بذار منم بگم

عیدتون مبارک .. سال خوبی داشته باشین

سال نود ... چیزای نه چندان جالبی برام داشت . عجیبه... از افراد دیگه ام که می پرسم همین عقیده رو دارن . زیاد از سال نود راضی نیستن .

شما چی ؟ برام بنویسید کلن نود واستون چی بود ؟

ولی نود و یک

سال کبیسه ام هس آخه . من کلن از سالای کببیسه خوشم میاد (یاد فیلم leep year منو میندازه )

اعتقاد دارین به اینکه سالی که نکوست از بهارش پیداست ؟

هه ! من اگه بخوام اعتقاد پیدا کنم این سال احتمالا" باید زهر باشه واسم . شکستن پا ، خونه نشین شدن ، سرماخوردگی اساسی ، حرفای باتومیش تو روز اول سال ، درسمم که قربونش برم ... طبق آخرین بررسی ها باید از نظر جسمی ، درسی و عشقی سال سختی باشه برام ولی نود و یک رو اینطور شروع کردم :

 

زاهد برو که طالع اگر طالع من است

 جامم به دست باشد و زلف نگار هم

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 15:47 توسط مغرور|

بله ... و این است نتیجه ی کار یک مغرور سر به هوای اَصت ! (باید "ص" رو غلیظ بخونید این یک کلمه ی ویژه ی مواقعی است که نمیخواد به خودتون فوش بدید ولی ناگزیرید)

سالم و سلامت با سوشیا جان یک بستنی زدیم بر بدن (مثه زیادیش شد) این شکلی به خانه برگشتیم .

یک پای چلاق

اندازه یه نارنگی متوسط باد کرده . دیشبم هیچ نخوابیدم . تازه مامانمم دعوام کرد . مهمونیمونم رته ته ! حالا هی زنگ میزنن میگن "نکن بچه"

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 11:43 توسط مغرور|

دستش درست ! بابا عجب قانونیه این قانون جذبه ... جاذبه اس ... مجذوبه ... چیه اونو میگم! واقعنی یه چشمه اومد برام ، اساسا" دچار تحول شدم اعتقاد پیدا کردم بش شدید . بالاخره اون ضبط خبرنگاریه که یه ماهه دنبالشم به طرز کاملا" غریبی افتاد تو دامنم (شما صورت منو با آیکون خنده ی هیییییییییییییییع تصور کنید ) . نگو نههههههههه ! بگو مبارکه !

از صب تا شب دارم با خدا کله میزنم بلکم راضی شه ما یه حالی به احوالمون بخوره تو این عیدیه ! خدائیش اونم نه که بگی باهام داره ها خیر و صلاحمو میخواد طفلک ، ولی خب من که یک کوسه ی آبی گازدار بیشتر نیسم ، هی مثه بچه های ریغوی دل دلی پاهامو میکوبم زمین میگم : میخواااااااااااااااام  می خواااااااااااام  ....

بماند حالا ...... روابط منو خدا پیچیده تر از این حرفاس

این ریفیق شیفیق ما  "فرزانه سلطانه خان اجبارالدوله "  رفته اسم بی گناه ما رو زور زوری نوشته واسه یه المپیکه ... المپیاده ... نمیدونم والا به قول بچه ها گفتنی ما که درست و درمون سواط نخوندیم باباجون تو خودت عاقل باش! لامروتا ۴ تا مقاله فارسیو یه مقاله اینگیلیش و یه کتاب ۵۰۰ صفحه ای اونم در زمینه ی بسیار جذاب فلسفه ی اخلاق انداختن بهمون ! حالا من دارم دنبال دکمه ی "غلط کردمش " میگردم .

نیایش : خداوندا ما بین شب عید و سه روز در عید اگر قرار باشد انتخاب کنیم هر دو را انتخاب میکنیم . میدانیم تو خیلی خوب هستی ضد حال نزنی هیچ کدام را نسیبمان نکنی !

آمین


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 23:41 توسط مغرور|

میتونستی خیلی بیشتر از اینا تو دلم جا باز کنی ... حتی میتونستم دوستت داشته باشم ... اما ....

توی این دنیا از هیچ کی به اندازه ی آدمی که فک میکنه با پول کندن از دوستاش زرنگی میکنه بدم نمیاد ! با وجود این رفتار بدت بدون چقد برام عزیزی که بازم دوست دارم ببینمت ! از حروم زادگی گری و رند بازی بیزارم !

الان فقط یه دوستی

یه دوست عادی !

با لب و لوچه ی آویزون : منم مکه موخوااااااااااااااام !

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 18:29 توسط مغرور|

والا راستیاتش جای دوستان خالی یه یه هفته ای در جوار امام رضا بودیم ... آقا بسی خوش گذشت

اگه با چن تا از این مشهدیای کماندو هم دعوام نشده بود که نور علی نور بود ... حالا ما نقدا" اون یه قلمشو خط میگیریم و الباقیشو اندر خاطرات باقی مانده حک میکنیم .

همین دو خط نقدی باشه خدمتتون بعدها از خجالتتون در میایم .

دعا کنید واسه یکی از عزیزام بیماری ای پیشامد کرده . به خیر گذشته . ولی باز شما دعا کنید ضرر نمیکنه که !

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 13:17 توسط مغرور|

حتمن برای شمام اتفاق افتاده ... یه وقتائی با یه اتفاق ساده که فکر میکنی شاید بد باشه اما میتونی تحملش کنی شروع میشه و پشت سرش مثه یه نت موسیقی روی هر پله اوج بیشتری میگیره .

بعد که نگاه میکنی به خودت میگی این که قرار بود یه اتفاق ساده باشه ؟

تک تک شون رو میشه حمل کرد اما همشون باهم .... سخته !

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 14:35 توسط مغرور|

توضیحات : برزان ژیگول ترین و خود شیفته ترین و در یک کلام مزخرفترین پسر کلاسمونه !

حیدر : کی چهارشنبه رو تعطیل کرده ها ؟ (این بچه یه کم اعصاب نداره ما چیزی نگفتیم بش)

استاد : کیان دارن وزوز میکنن ؟ صدا از سمت پسرا میاد . بعد خانما بد نام شدن . شما مگه آقا نیستین ؟

بنده : استاد امان از آقا نماها !

سامان (معروف به سمن) : استاد ما چهار شنبه میایم ( تو روحت)

بنده : استاد اونا عسل میل می فرمان !  (بچه های خودمون شنیدن خندیدن)

برزان : استاد کی گفته چهارشنبه تعطیل بشه . ما که راضی نیستیم (یکی نیس بش بگه تو برو به رنگ موهات برس چی کار به این حرفای مردونه داری )

بنده : تو دیگه دهنتو ببند برزان ... کچل !!! (گویا این قسمت انتهائی بلند گفته شد حرف به صاحابش رسید . تندی نگای من کرد

بنده :  چقد دخترای بی تربیتی تو کلاس هستنا ... نه فرزانه !!!

 

پارازیت : گریه میخوام . یه بغل سیر . بغلی که هیچ وقت بهم نداد .

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 0:16 توسط مغرور|

تا میای جلو یه پسر از عشق و عاشقی بحرفی این شکلی میشه :  

بعدشم که ازش درباره ی خودش میپرسی این شکلی :  

خیلیم که پا پیچ شی و عسل بازی در بیاری این شکلی :

 بعدشم می ره پیش خودش این شکلی میشه :  گمونم عاشقم شده بود !

 

چی بگم والا

من نمیدونم اگه این عشق و عاشقی بازیای احمقانه ی دخترونه نبود این پسر جماعت چطور میخواس روزاشو شب کنه و چپ و راست قاه قاه بخنده و خودشو لوس کنه ؟

پارازیت : چرا عشق این همه وقت نشناسه ؟

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 21:10 توسط مغرور|

پرده شماره ۱

اندر خیابانها همراه دوستم عاطفه

به شدت دهنمان تا لوزه المعده باز است و به حدت تمام خنده میکنیم . یک خانم میانسال نسبتا" چاق و قد کوتاه و سفید روی از کنارمان رد میشود .

خانم : آه ... (انگار صد سال دنبال چیزی بوده حالا پیدا کرده)

من و عاطفه : هم چنان  (اون دومی عاطفه اس طفلک یه مقداری بهتر از من میخنده)

پرده شماره ۲

خانم می ایستد رو به ما من و عاطفه هم چنان قدم رو هستیم (اینا رو براتون اسلو موشن کردما وگرنه کلش دو دقه بیشتر طول نکشید)

خانم : ببخشید خانم ؟

من و عاطفه هم چون بهلول لایعقل منگ به اطراف مینگریم . من زودتر جنبدم

: بله ؟

-: شما دانشجویی ؟

: بله

-: همین جا درس میخونی : (توضیح کنار خیابون دانشگاه بودیم ... )

: بلـــــه

-: چن سالته ؟

: ... بیستو ... دو ... سال  توی پرانتزم ()

خانم درحالیکه به شدت مکدر فرموده شده اند رو میترشانند و : پس هیچی

من : ضد حال خورده

پرده  شماره ۳

خانم همون طور که از آسمان آمده بود به آسمان میرود

من :

پرده  شماره ۴

من : حالا وایسا با هم کنار میومدیم ها !

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 19:13 توسط مغرور|

مرگناکم

همین!

اگر کم است

به بزرگیت ببخش

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 21:43 توسط مغرور|

آری

جز این نمیتواند باشد

من ِ تنها و تنها من !

میتوانم از هجر بگویم

نه چون حافظ از عشق و صبر و وصل

تنها من

میتوانم دیده بدوزم به توئی که همیشه یک شهر میانمان خط فاصله انداخته

تنها من

میتوانم خیالت کنم .

و من بی تابیم را محل نمیگذارم

در نادید گرفتن این حس نیز چون او شده ام

همه او شده ام

میدانی غوغاست در آتش وجودم

دوستم داری که برایم نمیخندی !

میدانی چوب حراجی است به خرمن آبروهای نداشته ام

میدانی میرود از کف دامن پر گناهم

میدانی بی رنگ ، در آغوشم خواهی بود

دوستم داری که برایم نمیخندی

لبخندهای اغوا کننده ات را بگذار برای همانکس که "مورد خیلی مناسب"ی ست .

اما نه

اغوایم کن

می خواهمت چون!

بیشتر از جان تنم

اغوایم کن و بگذارم به حال بی حالی

اغوایم کن و نگذار تنها خیالت کنم .

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 10:2 توسط مغرور|

عجیبه ... امروز امتحان داشتم ولی در کمال ناباوری هیچ گونه بد شانسی اعم از خط کشیدن استاد روی برگه ی امتحانی ... اشتباه فهمیدن ساعت امتحان ... غیبت بیش از ۴ جلسه موجه .... عدم اجازه حضور در امتحان و کلن هیچ گونه بد بیاری در کار نبود .  اصن از صب تا حالا ها خودمم دارم گیج میزنم میگم نکنه خواب بودم امروزو ؟

*بعضی وقتا هر چی که بیشتر میخوای بی خیالش بشی بیشتر نمیشه که بی خیالش بشی ... بعضی وقتام دوست داشتی میتونستی یه جای خالیو گیر بیاری ، دو تا دستاتو بذاری رو سرتو و داد بزنی

 

دیگه نمیتونم

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 21:57 توسط مغرور|

بنده بالاخره نفهمیدم که خدا از خلقت من دقیقا" منظورش چی بوده ؟

از ۸ صب رفتم بالادرخت گردو ۸۰۰ تا گردوی ناقابلو از قله ی قاف انداختم ، جم کردم تو گونی تا ساعت ۱ ، بعدش مثه تراکتور یه سره نشستم لیف بافتم تا ۱۲ شب که تموم شد ! ینی این قلابه تو دستم تلپ تلپ میکرد بیچاره ... از بس دستام پره تاول بود به خاطر اون چوب ناتویی که باهاش گردو تکوندم ! آخه بگو بچه از درخت بالا رفتنو چه به میل دست گرفتن ؟

مثه خر کار کردم که ذهنم از آشفتگی بیاد بیرون و بعد ... اون شب تا ۶ خوابم نبرد ...

بعضی وقتا واقعن نمیشه خودتو به اون راه بزنی . طفلک مامانم .

پارازیت : یه طرف دلم خوشحاله ... آخه یکی از دوستام داره به قبیله ی مزدوجین میپیونده . هیچ وقت همه چی با هم بد نیس !


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 1:59 توسط مغرور|

همین الان خسته و کوفته و با دست خالی از اراک برگشتم . هیچی مثه یه زحمت بی نتیجه عرقو به تن آدم نمیذاره !

کاش دیروز رفته بودم ، شاید کمتر این حس رخوت تو وجودم مستولی میشد .

از هیچی به اندازه ی لبخندهای احمقانه و دروغی بدم نمیاد . کاش چرت و پرت بگه ولی اون لبخند چندشو رو لباش نبینی !

آب اراک مزه ی گلاب به روتون ، دستشویی میده !

من چمدونم والا بابام میگفت یه شهری تو استان مرکزی هست به اسم سنجان . اینقده مردم متقلب و مُتِزَوِری داره امام رضا (ع) نفرینشون کرده همشون دم دارن  من داشتم فک میکردم اگه یه سنجانی  با یه غیر سنجانی عروسی کنه تکلیف دم بچه اشون چی میشه ؟

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 18:20 توسط مغرور|

نوشتنم میاد .

غصه ام میاد .

خنده ام نمیاد .

اشکم نمیاد .

مثه این سوالای ریاضی که یه صفحه ی پر فرمول میخواد و چهار عمل اصلی و کلی خرج آی کیو و فقط تهش یه مساوی داره و یه عدد فکسنیو ازت میخوان و نمیپرسن چطور بهش رسیدی تهش میذارم

خسته ام !


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 21:24 توسط مغرور|

یه کاره نه کاره روشو کرده به فرزانه برگشته میگه : میگن تو با بابکی !

من و تینا و عاطفه :

خود فرزانه :

مهتا (کسی که اینو گفته بود) :

من :  حالا از اون آدم تر نبود واسه این رفیق ما جور کنین ؟

مهتا :  البته میگن بین تو و فرازنه شک هست . هنوز نمیدونن کدومتون باهاش دوستین !

۲۰۶ ی که توش نشسته بودیم : بووووووووووووووووووووووووووووووم !!!!!

----

میدونی غمگینم . از غمگین بودن خوشم نمیاد  احساس میکنم اگه خوشحال نباشم می میرم . منتظرم یه نوشته از طرف یه کسی هستم که فعلا" سرش خیلی شلوغه . مدام این چشام می سوزه . دوست داشتم میتونستم گریه کنم . دوست داشتم یه کسی دلداریم می داد . دوست داشتم میتونستم این غرور لعنتی رو بذارم کنار . دوست داشتم خدا هنوز دوستم داشت .

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 19:20 توسط مغرور|

آخه چی بگم . خدا وکیلی از کجاش بگم . یارو متخصص داخلی فوق تخصص کلیه اومده واستاده روبرومون . میگه : برین مسئول سمعی بصری رو بیارین .

گفتیم حاجی سمعی بصری الان این سر صبی از سر قبر داااشم بیارم واست ؟ اینکه همه چیش چفت و جوره دیگه اون کچلو واسه چیته ؟

میگه نه این درست نیست . برید بگید بیاد .

دیدم حاجیمون کله صبی زده رو دنده ی مشنگ بازی . رفتیم واسش سمعی بصری با ص غلیظ آوردیم . یارو هی از چپ میاد راست از زاست میره چپ دستشو میکنه تو اون یه خروار مو میگه : دکتر این مشکلش چیه مگه ؟ اینا تازه سرویس شده ! اروای عمه اش .

اِ ... اِ ... اِ ... فوق تخصص مملکت میگه : من بلد نیستم فلشمو بزنم به سیستم . بیا برام بزن .

آخه خدا ... چیت کم بود اینا رو خلق کردی ؟ ها !

--

جواب سوال قبلی خیلی واسم مهم بود ولی تنها دو نفر جوابمو دادن .

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 15:31 توسط مغرور|

گاهی وقتا یه اتفاقایی میفته که واقعا" نمیدونی چی کار باید بکنی و مدام راه میری و با خودت میگی : بعدش ؟؟؟

شاید اگه چند روز پیش مینوشتم خیلی از حرفا رو میزدم . اما حالا .... شاید به خاطر این عروسی ای باشه که دم گوشمون بساطشو پهن کردن . اصن دلم بی خودی شاده . واسه خودش میگه و میخنده . میگم دل جون دیوونه شدی ؟ میگه دیوونه بودم ! میدونم آدم نیس سر به سرش زیاد نمیذارم .

تازگیا از بارون میترسم ! بارون آدمو عاشق میکنه آخه .

نکته : بنده یه ترم سر کلاسای ریه خواب به جا آوردم بعدش جورشو داره یکی دیگه میکشه . کلن چتر باز به من میگن!

پارازیت : اگه روزی خیلی غیر مستقیم عشقتون بهتون شماره بده شما چی کار میکنین ؟

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 22:12 توسط مغرور|

میشه تو دو هفته به کسی عادت کنی ؟ چمدونم والا این علی رضا پسر سیاوش میگه !

هه ! میشه اندازه ی من تو دیدن یه نفر اینقدر بد شانس بود ؟ چمدونم والا این دل وامونده ام هی میگه !

میشه ۳۰ سالت باشه و با اعتماد به نفس بگی من تا حالا هیچ خطایی نکردم ؟ چمدونم والا این اوسای هلال احمرمون میگفت .

میشه یکیو که تا حالا هزار بار از یه سوراخ گزیده شده نذاری به هزار و یکمین بارش برسه ؟ چمدونم والا این وجدان لامسبم میگه !

تو مثه ستاره بودی

توی لحظه های سردم

واسه پیدا کردن تو

توی آسمون میگردم

به شدت دوست دارم تنها باشم . هیشکی تو خلوتم نیاد . حالا نمیدونم این بده یا خوب ولی وقتی این جوری میشم دوس دارم بقیه منو تو خلوتشون راه بدن ! وقتی اونجام راحت تر میتونم نگرانیا و دلتنگیای خودمو هضم کنم .

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 15:59 توسط مغرور|

اندر احوالات این روزهای بنده

۱- بالا کشیدن کار عمو جان و در به در شدن بابا جان توسط سایر فامیل های وابسته

۲- ترم تابستونیم جدیدا" هی زرت و زرت ارائه میدن نمیگن شاید یکی نخواد !

۳- نسترن جان با تمام وجود و از اعماق هستیش گندی کاشته به مبنای عالم . خدا منو هدایت کنه کار از اون که گذشته

۴- قلبو و ریه هم که پخ پخ

۵- ماه مبارک میترسم مجبور شم برم یه مسافرت اجباری روزه ام تلف شه ! کاش این مسافرته نشه

۶- خدا الهی از صر تقصیراتت بگذره وارثی که اینطور منو به کارای نکرده مجبور کردی ! إ إ إ .... به یارو گوریله اس دادم مثه اسب جوابمو نمیده . ینی الان با قمه بزنی رو شاهرگم یه قطره ام بیرون نمیدما ! پسره ی کرگدن !

حالا شوما بوگوئید یک جوان مملکت با این همه گرفتاری چطور میتونه زندگی کنه ؟؟؟؟

بعد میگن جوونا مشکل ندارن !

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 12:10 توسط مغرور|

بازم تب کنکورو رتبه های شاخ دارو فیس و افاده های خنده دار

نمیدونم اگه این کنکور نبود چطوری من تفریح میکردم ؟

خدایا برای نعمتات شکر

یک نکته ی جالب : واقعا" کار با کیبرد دسکتاپخ آدمو مجنون میکنه ببین منو :

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 0:48 توسط مغرور|

اکهی .... از این روزگار قدار ! کلا" خوش نره یه مرتبه با این دل بی صاحاب ما بچرخه ! از هر چی یه ریزه خوشمون بیادا زرتی میزنه کن فیکونش میکنه  ! عب نره داااش ! خدای مام اوس کریمه ، کارش خفن درستناکه !

دنباله : حالا بیخیال اینکه ماجرا چی چی بوده و اینا ... کلا" عرض کردم !

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 11:37 توسط مغرور|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت